Don't talk about ME !!

من و صوفي هستيم و كلي اعصاب داغون. امتحان اخري بود و جفتمون گل كاشته بوديم! خودمو و به زور مي كشم تو و سعي مي كنم جفت پا نرم تو دهن بچه اي كه داره مانتومو جر ميده تا ازش ادامس موزي بخرم!! از وجود صوفي كه مطمئن مي شم نگاه مي كنم به دختري كه داره بي خيال چيزي گوش ميده و زير لب هم باهاش مي خونه!! توي دلم مي گم: ايول دل خوش!!
.
يكي برمي گرده طرفم و چپ چپ نگاهم مي كنه. خودمو جمع و جور تر مي كنم تا از خود حرم تا ميرداماد توي هر ايستگاه تالاپي نيوفتم روش و حرصش را در آورم!! نگاهمان مي كند و بي دليل يهو مي گه: شما دانشجويي؟!
حوصله نداريم بگيم فعلش اشتباهه و بايد بگه شما دانشجوئيد؟! فقط از سر بي حوصلگي سري تكان مي دهيم يعني بله!
- مي گه پس چرا موهاتون بيرونه؟!
صوفي مي گه: چه ربطي داره!!
زنه تند تند نچ نچ ميكنه و سرشو تكون هم مي ده انگار!! مترو مي ايسته و ما زير فشار جمعيت له ميشيم.
يكي يهو داد ميزنه. "پنكك، رژ گونه، خط لب اصل فقط 1000 تومان. خانم ها فقط هزار تومان" نگاهم به صوفي مي افته!! به زور خودمون و كنترل كنيم كه پقي نزنيم زير خنده كه باز ميگه:
- دانشگاهتون ايراد نمي گيره!
صوفي سرشو بر مي گردونه طرف من و بي تفاوت مي گه: نه!! يه طوري ميگه كه انگار "نه" رو مي كوبه توي صورت زنه!
- لاكم كه زديد!
من نزدم! صوفي زده! انگار كلا عادت داره فعل ها رو جابه جا بگه!!
صوفي خيلي راحت سرش و تكون مي ده و مي گه: اره مي زنم! دوست دارم مي زنم!
از خونسردي صوفي حال مي كنم و به خدا مي رسم تا احترام سنش را نگه دارم و نگم "لطف كن و در مورد ما حرف نزن!" زنه اين بار با چند نفر ديگه نچ نچ مي كنه! نه انگار گير سه ييچ داده!! بيشتر از 40.45 سالش نيست! چادرش رو توي قسمت زنونه هم كيپ گرفته و فقط چشم هايش كه صاف زل زده به ما دو تا پيداست! يك هو چشم هايش چهار تا مي شه و داد مي زند: "دانشگاه تو سرتون بخوره! خجالت هم نمي كشن! ننه باباي درست و حسابي كه بالاي سرتون نبوده كه! جوون هاي اين دوره زمونه اصلا ادب ندارن!"
عصبي زل مي زنم به زنه! طاقت نمي يارم و بر مي گردم طرف بچه اي كه داره مانتومو مي كشه و فرياد مي زنم: عزيز من! ولم كن! من آدامس نمي خوام!
.
پي نوشت: دوست داشتم عنوان اين مطلب و بزارم با كمال تاسف! اما خوب خيلي وقته كه ديگه حتي براي اين آدم ها تاسف هم نمي خورم و فقط - مثل صوفي - عادي از كنارشون رد مي شم!

