عاشق خواب هایم شده ام
تنها جایست
که تو را میبینم
*****
رهایم کنی هم
رهایت نمیکند
عطر گیسویم
*****
«آدمیزاد هم مثل سیبزمینی است، اگر نسل اندر نسل در همان خاک بیقوت
بکارندش خوب رشد نمیکند. بچه های من هر کدامشان جایی به دنیا آمدهاند و
اگر سرنوشتشان دست من باشد، باید در خاک غریب ریشه بدوانند.»
«ناتالی هاثورن»
«خاک غریب» نوشتهی جومپا لاهیری
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 21:5 توسط شهرزاد
|
چند بار نوشتم و حذف کردم ،نمیدونم در یک کلام بگم : دلم براتون تنگ شده
+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:15 توسط شهرزاد
|
اين خوبه كه وقتي صبح از خواب بيدار ميشــــي يكي باشه كه بهش "صبح بخير" بگــي.
اين خوبه كه صبح رو تا بعد از ظهر به اميد ديدنش لحظه شماري كني و توي تمام مدت به اين فكر كني كه "كجاست" ؛ "چي كار ميكنه"، "چيزي خورده" و "چرا زنگ نزده؟؟"!
اين خوبه كه با هر اس ام اس از جا بپري و قلبت بياد توي حلقت تا بازش كني!!
اين خوبه كه بعد از مدت ها بلاخره ور روشنفكرت رو بگذاري كنار و با تمام وجود عشق كني از اين كه يه آدم خاص براش مهم باشه كه غذات رو بخوري، خسته نشي، و دعوات كنه براي اينكه وقتي رسيدي خونه زنگ نزدي بهش و نگرانش كردي!
اين خوبه كه هر لحظه خدات رو شكر كني كه هست!!
آره اين خوبه! نه خداي من عاليـــــه! عاليه كه بعد از مدت ها فكر كني كه خدا زندگي رو براي تو ساخته! همه ي ثانيه هاش و تك تك لحظه هاشو .. !! براي اينكه احساسي كه تا حالا نداشتي و داشته باشي و آدمي كه تا حالا نبودي، باشي و روزي هزار بار از خودت بپرسي همه ي آدم ها، همه ي دختر ها، وقتي عاشقن اين طوري مي شن؟!
پي نوشت 1: خدايا شكرت!! خدايا ما رو براي هم نگه دار!! آمِِِِِِِِِِيــــــــــــن!!!!
پي نوشت 2: براي "[ميم] بابايي" كه همه ي زندگيم شده!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 22:0 توسط محیا
حافظ از چشمان قشنگ تو غزل ساخت
هر كس كه تو را ديد به چشمان تو دلباخت
ديوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت
تولدت مبارك عزيز ترينم!! زي زي جونم، شهرزادم تولدت مبارك ميدونم اين پست و خيلي وقت پيش (8 آبان) مي گذاشتم اما تو اين مدت همش به يادت بودم و گفتم به محض اينكه اينترنتم وصل شه برات پست روز تولدت و مي گذارم!! (البته هنوزم نشده) ايشالله تولد صد سالگيت و پيش هم جشت بگيريم! دوستت دارم عزيزم!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 20:15 توسط محیا
|

دوستي گلداني است
كه نشسته است در ايوان سحر
و دميده است در او تازه گلي
چهار فصلش همه سبز
آشتي شاخه اوست
عطري از عاطفه در او جاري است
تارش از نم نم عشق
پودش از مخمل ابر
سينه اش بركه باران بلور
دامنش از شبنم پر گهر
بر لب هر برگش نقشي از خنده ي شيرين بهار
از طراوت سرشار
بشكند روزي اگر ساقه اي از اين گل سرخ
دل ما مي شكند ،دوستي ميميرد
آشتي مي رود از خانه ي ما
ميشود پاي خزان باز به كاشانه ما
شهرزاد نازنینم
ماهی عزیزم
تولد کافه قشنگمون مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 5:56 توسط الهام
|
«بعضی وقتها بین کاغذهای قدیمی، عکسهایی پیدا میکنم که عکاسانِ خیابانیِ
حوالی کلیسای سن فرانسیسکو از ما میگرفتند و احساس ترحمی مهارنشدنی بر
وجودم چیره میشود؛ چون به نظرم نمیرسد عکسهای ما باشند، بلکه تصور
میکنم کسانی که در عکس میبینم پسرانمان هستند، در شهری محصور و با
دروازههای بسته که در آن هیچ چیز آسان نیست و از همه دشوارتز تابآوردن
تنهایی و تحمل عصرهای ب
یعشق یکشنبهاست.»
گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 13:43 توسط شهرزاد
|

کافه یک ساله شد،
این رو زمزمه میکنم، لبخند میزنم
تجربه زیبائی از یک کار گروهی و در عین حال تک.
دوستان نازنینم ،خودتون و نوشتهاتون بینظیر هستید
دوستتون دارم
هر جا که هستید
شاد و پیروز باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 19:31 توسط شهرزاد
|
دل تنگي

روز - داخلي - آفيس
من بودم و سمانه (بهترين دوستم). داشتم توي فايل منجر سوني اريكسون اش عكس هاش رو نگاه مي كردم كه يهو يه عكسي ديدم كه برام خيلي آشنا بود. پنج دقيقه نگاهش كردم تا فهميدم خودم هستم. خودِ 4 سال پيشم! بغضم گرفت. دلم براي خودم تنگ شده كه ديگر خودم را نمي شناسم.
روز- داخلي - اتاقم
سي دي هاي هزار سال پيش رو كشيدم بيرون و دارم فيلم هايي رو كه توي دانشگاه گرفتيم رو مي بينيم. يه اكيپ هفده هجده نفره بوديم كه الان فقط دو سه نفرمون مونديم. در واقع اون ها هم نمونديم! يكي ازدواج كرده، يكي ميره سر كار، يكي نمي ره سر كار اما ديگه با ما حال نمي كنه، خلاصه هيچ كس نيست. پيش خودم مي گم چه زود گذشت ها!! دلم براي اون روزها و ديوانگي هامون تنگ مي شود.
شب - خارجي - انقلاب
منم و محمد (برادرم). از من اصرار اصرار كه بيا بريم توي شهر كتاب تا من كتاب هاي تازه منتشر شده رو ببينم. رمان دو جلدي ماهه ژان كريستف رو كه تازه انتشارات نگاه زده رو با حسرت نگاه ميكنم. محمد ميگه ميخواي بخريش؟ ميگم: دارمش بابا. تازه ترجمه اش ماله به آذينه. ميگه خوب پس چرا اين طوري نگاهش مي كني؟ مي گم نمي دونم چرا دل و دماغش رو ندارم بخونمش. درجا دلم براي كتاب هاي نخونده ام تنگ مي شود.
شب - داخلي - اتاقم
بعد از صد سال الي آمده! از خوشحالي دارم مي ميرم وقتي پي امش را مي بينم روي دكستاپم! بعد از مدت ها حرف مي زنيم. از خودمان مي گوييم. از 98يا. از آيتك. از كنفرانس هايمان. از بحث ها. غم ها. شادي هايي كه با هم داشتيم. از كتاب هايي كه با هم مي خوانديم. از فيلم هايي كه با هم مي ديديم. از اين كه با هم بوديم و اين با هم بودن را دوست داشتيم. از دل سوزاند هايمان براي هم. از آن همه حس خوب. از آن همه تفاهم. از ذوق كردن هايمان وقتي اين كافه را ساختيم. دلم براي خودمان تنگ شده. براي خودم، خود واقعي ام! براي الي، براي زي زي، براي پري، براي مهديه، براي مانا و ساده كه ديگر نمي دانم كجا هستند و اصلا ياد ما مي افتند يا نه!! براي دوست هايم كه زندگي ام بودند، همه چيزم!!
جديدا دنبال چيزهايي مي گردم و برايشان دل تنگ مي شوم كه ديگر نيستند و من از نبودنشان دارم ديوانه مي شوم. جديدا فقط دلخوش شده ام به خاطراتم!!
مهر ماه ۸۹
ماهي /.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 13:38 توسط محیا
|

دلم برای كسی تنگ است
كه همچو كودك معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را
- نثار من می كرد
دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- درهمه حال
هميشه در همه جا
- آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
- پيوسته نيز بی من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسی كه بی من ماند
كسی كه با من نيست
كسی ...
- دگر كافی ست.
بیخوابی امشب من موجب شد به وبلاگ دوستان سر بزنم، دوباره به رسم زنده بودن و اعلام وجود نظری بگذارم
و حضور در دنیای مجازی رو به رخ همگان بکٔشم
اره مثل حمید مصدق من هم دلتنگ دوستی هستم که گم شده
کاش پیداش کنم کاش..
اینجا رو با دست و دله نداشتم آماده کردم که برگردم
بنویسم
در مورد همه چیز کلی حرف دارم
در مورد عشق همیشگیم کتاب
بر میگردم کلی تعریف دارم و دو هفته مرخصی که گوارای وجودم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 3:31 توسط شهرزاد
|

ماهی عزیزم نمی دونم تو چه رنگی؟
طلایی هستی و گرانبها
سرخ هستی و پر از عشق و محبت
آبی هستی و پر از آرامش
سبز هستی و پر از صفا و صمیمیت
یا بنفش هستی و پر از رمز و راز و زیبایی
بنظر من تو مثل رنگین کمانی زیبا و با ابهت و پر از رنگ و معنی
آره تو رنگین کمان آسمان زندگی من هستی که ساکن گوشه ای از قلبم شدی و همیشه می درخشی پر نور و لطیف
تو یکی از زیباترین حادثه های زندگی من هستی که دوستی و معرفت رو با زیبایی اش برام تفسیر کردی
ولی بدون قفل در قلب من به هیچ وجه قابل باز شدن نیست!! پس قول بده هیچوقت ازش خسته نشی و همیشه در آسمون دلم باقی بمونی و با رنگهای سحرآمیزت زیبایی های زندگی رو برام معنا ببخشی
همزادم ، همرازم ، مهیای یگانه ی من
تولدت مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 9:22 توسط الهام
|